...........................................................
 


روز بزرگداشت مولوی

بخشی از وصيتنامه مولوی که حاوي آخرين کلمات و پرمعناترين آنهاست، در ذیل آمده، اميد که با تأمل در آن ها بتوان درسهاي بيشتري از آن بزرگ آموخت:


« اوصيکم بتقوي الله في السر و العلانيه و بقله الطعام و قله المنام و قله الکلام و هجران المعاصي و الاثام و مواظبه الصيام و دوام القيام و ترک الشهوات علي الدوام و احتمال الحقاء من جميع الانام و ترک مجالسه الشفهاء و العوام و مصاحبه الصالحين و الکرام و ان خيرالناس من ينفع الناس و خير الکلام ما قل و دَل و الحمد لله وحده »
نفحات الانس/ ۴۶۵
شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان و اندک خوردن و اندک خفتن و اندک گفتن و کناره گرفتن از جرم و جريت ها و مواظبت بر روزه و نماز برپا داشتن و فرو نهادن هواهاي شيطاني و خواهش هاي نفساني و شکيبايي بر درشتي مردمان و دوري گزيدن از همنشيني با احمقان و نابخردان و سنگدلان و پرداختن به همنشيني با نيکان و بزرگواران. همانا بهترين مردم کسي است که براي مردم مفيد باشد و بهترين گفتار کوتاه و گزيده است و ستايش از آن خداوند يگانه است.

 

مولانا جلال الدين محمدبن سلطان العلما بهاءالدين محمدبن حسين بن احمد خطيبى بکرى بلخى ، که در کتابها از او بهنامهاى مولاناى روم و مولوى و ملاى روم ياد کردهاند ، يکى از بزرگترين و تواناترين گويندگان متصوفه و از عارفان نامآور و ستارهٔ درخشنده و آفتاب فروزندهٔ آسمان ادب فارسى ، شاعر حساس صاحب انديشه و از متفکران بلامنازع عالم اسلام است.
 پدرش سلطان العلما بهاءالدين محمد معروف به بهاء ولد (۵۴۳-۶۲۸ هـ) از عالمان و خطيبان بزرگ و متنفذ و از بزرگان مشايخ صوفيه در آخرهاى قرن ششم و اولهاى قرن هفتم هجرى و تربيت يافتهٔ نجم الدين کبرى بود و درنتيجهٔ نقارى که ميان او و سلطان محمد خوارزمشاه پيدا شده بود در حدود سال 160 هجرى با خاندان و گروهى از ياران خود از مشرق ايران به جانب مغرب مهاجرت کرد و از راه نيشابور و بغداد و مکه به شام و از آنجا به ارزنجان و سپس به ملاطيه و لارنده رفت و سرانجام به دعوت علاءالدين کيقباد سلجوقى (۶۱۶-۶۳۴) در قونيه اقامت گزيد و در همان شهر درگذشت.        
 در آغاز اين سفر طولانى پنج و شش ساله بود و گفته شده است که هنگام عبور از نيشابور همراه پدر (به صحبت شيخ فريدالدين عطار رسيده بود و شيخ کتاب اسرارنامه به وى داده) (نفحات الانس، چاپ تهران، ۱۳۳۶، ص 640.)، و نيز گفته اند که عطار دربارهٔ مولوى با پدر او چنين گفت: اين فرزند را گرامىدار، زود باشد که از نفس گرم آتش در سوختگان عالم زند (طرائق الحقائق، ج ۲، ص 410). و بعيد نيست که معتقدان و مريدان مولوى بعد از مشاهدهٔ مقامات او در دوران سالمندى چنين پيشگوئى را از زبان عطار درباره عهد خردسالى وى ساخته باشند.          
 بعد از وفات سلطان العلماء به سال ۶۲۸ يا ۶۳۱، فرزندش جلال الدين محمد به خواهش مريدان به جاى پدر بر مسند وعظ و تذکير و فتوى و تدريس نشست بىآنکه قدم در طريقت نهد، ليکن اندکى بعد از فوت پدر مريد و شاگردش سيد برهان الدين محقق ترمذى در طلب استاد به قونيه رسيد و چون بهاء ولد درگذشته بود به تربيت و ارشاد فرزندش جلال الدين، که در آن وقت در علوم قال به کمال بود، همت گماشت و براى آنکه در علوم شرعى و ادبى کامل شود او را به مسافرت و تحصيل در حلب و دمشق برانگيخت و او در حلب و دمشق به تحصيل در فقه حنفى پرداخت و گويا به فيض صحبت محيىالدين ابن العربى نائل گشت و پس از اين سفر که هفت سال به طول انجاميد به قونيه بازگشت و به دستور سيدبرهان الدين مدتى به رياضت ادامه داد و پس از گذشتن از بوتهٔ امتحان او، دستور تعليم و ارشاد يافت. بدين ترتيب مولوى تحصيل ظاهر و تربيت باطن را، خلاف بسيارى از مشايخ عهد، به کمال در خود جمع کرد و نسبت تعليمش به وسيله سيد برهان الدين محقق به سلطان العلما و از او به مشايخ کبراويه مىرسد. سيد برهان الدين به سال ۶۳۸ در قيصريه وفات يافت و مولوى تا سال ۶۴۲ که سال ملاقات او با شمس تبريزى است به تدريس علوم شرعى در قونيه و وعظ و تذکير اشتغال داشت.      
 شمس الدين محمدبنعلى بن ملک داد تبريزى که ديدارش مولوى را بىکبار دگرگونه کرد از مشايخ آن روزگار و از تربيت يافتگان شيخ رکن الدين سجاسى و بابا کمال جندى و ابوبکر سَلَّه باف تبريزى بود. دربارهٔ اين ملاقات و کيفيت آن شرحى مستوفى در کتابهاى ترجمه آمده است که گاه افسانه آميز به نظر مىرسد. مولوى با يافتن شمس پشت به مقامات دنيوى کرد و دست ارادت از دامان ارشاد شمس برنداشت و در ملازمت و صحبت او بود تا آنکه شمس در سال ۶۴۵ هـ . به دست عده اى از شاگردان متعصب مولانا، که گويا فرزندش علاءالدين نيز در ميان آنان بود، کشته شد. در اين هنگام مولوى که چهل و يک ساله بود چندگاهى با تشويش و اضطراب در انتظار شمس به سر برد و عاقبت به تصور آنکه او را در شام خواهد يافت به دمشق سفر کرد و مدتى در آنجا به جستجو گذرانيد و بعد از نوميدى تمام به قونيه بازگشت، در حالىکه اين واقعه اثرى فراموش ناشدنى در او و آثارش باقى نهاد. پس از شمس تا ده سال ديگر صلاح الدين فريدون قونوى معروف به زرکوب ارادت مولانا را به خود جلب کرد و چون شيخ صلاح الدين در محرم سال ۶۵۷ درگذشت عنايت مولانا نصيب حسام الدين حسن بن محمدمعروف به چلبى حسام الدين (م ۶۸۳) گرديد. وى بعد از مولوى به جانشينى و خلافت او نايل گشت و همو است که مولوى را به نظم مثنوى تحريض کرد و تا آخر در اين راه با او هم قدمى نمود.     
 زندگانى واقعى مولانا به عنوان يک شاعر شيفته بعد از سال ۶۴۲ و انقلاب حال او آغاز شد و از آن پس از برکت انفاس شمس الدين عارفى وارسته و اصلى کامل شد و زندگى خود را وقف ارشاد و تربيت عدهاى از سالکان در خانقاه خود کرد و دستهٔ جديدى از متصوفه را که به مولويه مشهور هستند به وجود آورد. اين سلسله بعد از مولوى تا چند قرن در آسياى صغير و ايران و سرزمينهاى ديگر پراکنده بودند (رش: طرائقالحقائق، ج ۲، ص 410-۱۴۱). در طول اقامت و زندگانى مولانا در قونيه گروهى از پادشاهان و اميران و عالمان و وزيران با او معاصر يا معاشر بودند و نسبت به خداوندگار با حرمت بسيار رفتار مىکردند. مهمتر از همه معين الدين پروانه (مقتول به سال ۶۷۵ هـ) بود که غالباً براى استماع مجلس هاى مولانا به مدرسه او مىرفت و به همين سبب هم قسمتى از فيه مافيه خطاب به همين معين الدين است. از ميان عارفان و شاعران و نويسندگان مشهور که در قونيه با مولانا همزمان بودند صدرالدين قونوى و عراقى و نجم الدين دايه و قانعى طوسى و علامه قطب الدين محمودبن مسعود شيرازى و قاضى سراج الدين اُرْموى را مىتوان نام برد.

ولادت و مرگ مولوى  

جلال الدين محمد فرزند بهاءالدين ولد که در ششم ربيع الاول سال ۶۰۴ هجرى در بلخ ولادت يافته بود.    
 وفات مولانا جلال الدين در پنجم جمادىالآخر سال ۶۷۲ اتفاق افتاد. مرگ وى در قونيه به صورت واقعه اى سخت تلقى شد، چندانکه تا چهل روز مردم سوگ داشتند. جنازهٔ او را در قونيه نزديک تربت پدرش بهاءالدين ولد به خاک سپردند و اکنون به قبةالخضراء معروف است. با آنکه مولوى بر مذهب اهل سنت بود، در عين اعتقاد و ديندارى کامل مردى آزادمنش بود و به اهل ديگر دين ها و مذهب ها به ديدهٔ احترام و بىطرفي، چنانکه شايستهٔ مردان کاملى چون او است، مىنگريست.

آثار مولوى     

 مهمترين اثر منظوم مولوى مثنوى شريف است در شش دفتر به بحر رمل مسدس مقصور يا محذوف که در حدود 62000 بيت دارد. در اين منظومهٔ طولانى که آن را به حق بايد يکى از بهترين زادگان انديشهٔ بشرى دانست، مولوى مسائل مهم عرفانى و دينى و اخلاقى را مطرح کرده و هنگام توضيح به ايراد آيه ها و حديث ها و يا تعريض بدان ها مبادرت جسته است. از مثنوى تاکنون اختصارهاى متعدد فراهم آمده و بر آن شرحهاى گوناگون نوشته شده است. از جمله ترجمه هاى مهم، ترجمه اى است از رينولد نيکلسون، به انگليسي، همراه با شرحى از آن که به انضمام طبع نفيسى از متن مثنوى انتشار يافت (1925-1940 م).    
 دومين اثر بزرگ مولوى ديوان کبير مشهور به ديوان غزليات شمس تبريزى است، زيرا مولوى به جاى نام يا تخلص خود در پايان غالب غزل هاى خود نام مرادش شمس الدين تبريزى را آورده است. چاپ منقح و مستند اين ديوان به تصحيح فاضلانهٔ مرحوم مغفور استاد بديع الزمان فروزان فر از سال ۱۳۳۷ تا ۱۳۴۵ شمسى انجام گرفت و شمارهٔ بيت هاى آن غير از رباعيات به 63630 رسيده است. غزل هاى مولوى مملو است از حقيقت هاى عالى عرفانى و درياهاى جوشانى است از عواطف حاد و انديشه هاى بلند شاعر.
 سومين اثر منظوم مولوى رباعيات او است که در چاپ مرحوم استاد فروزان فر عدد آنها به ۱۹۸۳ رباعى (3966 بیت) رسيده است. از مولوى اثرهائى به نثر باقىمانده که در خور اهميت بسيار است و آن شامل مجموعهٔ مکاتيب و مجالس او و کتاب فيه مافيه است.
           
شيوه و کلام مولوى  

 کلام مولوى ساده و دور از هرگونه آرايش و پيرايش است. اين کلام سادهٔ فصيح منسجم گاه در نهايت علو و استحکام و جزالت و همه جا مقرون به صراحت و روشنى و دور از ابهام است. مولوى در استفاده از تمثيل ها و قصه هاى متداول مهارت خاص دارد. وسعت اطلاع او نه تنها در دانشهاى گوناگون شرعي، بلکه در همهٔ مسائل ادبى و مشکلهاى عرفانى و فرهنگ عمومى اسلامى حيرتانگيز است. کلام گيرندهٔ وى که دنبالهٔ سخنان شاعران خراسان و در اساس تحت تأثير آنان است، شيرينى و زيبائى و جلائى خاص دارد و در درجهاى از دل چسبى و دل انگيز است که عارف و عامى و پير و جوان را با هر عقيدت و نظرى که باشند به خود مشغول مىسازد.

مردان بزرگ، شگفتي‌هاي بزرگ مي‌آفرينند و همين آفرينش‌ها، نام و ياد آنها را جاودانه مي‌سازد و نور وجودشان را چون خورشيد تابان تا دوردست‌ها مي‌تاباند. مولانا در رديف همين مردان بزرگ است؛ شگفتي‌آفرين و اعجاب‌انگيز. به تعبير استاد شهيد مرتضي مطهري:
«مولانا جلال‌الدين محمد بلخي رومي معروف به مولوي، صاحب كتاب جهاني مثنوي، از بزرگ‌ترين عرفاي اسلام و از نوابغ جهان و در رديف شعراي طراز اول ايران است، و مثنوي او دريايي است از حكمت و معرفت و نكته‌هاي دقيق عرفاني و اجتماعي.»[1] جامعه بشري، امروز بيش از هر زمان ديگر به پيام‌هاي حيات‌بخش و نشاط‌آور مولانا نيازمند است، زيرا انسان امروزي، دچار غربت و دلتنگي بي‌سابقه‌اي شده است. عامل اصلي اين دلتنگي و غربت نيز تكنولوژي و تمدن ماشيني است. البته جدايي انسان از طبيعت سالم، زيبا و سرسبز نيز كه از دستاوردهاي نامبارك زندگي صنعتي بود بر اين حكايت غم‌بار دامن زد و از ايشان، موجودي ساخت افسرده و دل‌آزرده از زايش سيماني قرن، و عصر معراج پولاد و رويش هندسي آهن و سنگ.
و اين پيام دلنواز مولانا است كه انسان امروز را به رهايي از اين غربتكده فرامي‌خواند، و وطن اصلي او و روزگاران خوش «وصل» را به او يادآوري مي‌كند:
هر كسي كاو دور ماند از اصل خويش
باز جويد روزگار وصل خويش[2]
تازگي و نوآوري در سخنان مولانا
برخلاف برخي شاعران كه از انديشه‌هاي بزرگان پيش از خود تأثير فراواني پذيرفته‌اند و بسياري از سروده‌هاي آنان در حقيقت همان سخنان شاعران پيشين بوده است، بيشتر سروده‌هاي مولوي برآمده از جوشش دروني و ذوق روحي و نوآوري خود او بوده است، در نتيجه از سراسر مثنوي و غزل‌هاي او بوي تازگي، طراوت و نوآوري به مشام مي‌رسد. به تعبير مولوي:
نوبت كهنه‌فروشان درگذشت
نوفروشانيم و اين بازار ماست[3]
مولانا جهان هستي را پيوسته در حال تازگي و نو شدن مي‌داند و در چنين نگاه ژرفي، اين نوشدن همواره آفرينش را نشانه وجود جهاني ديگر دانسته است و اين‌گونه به زيبايي مي‌سرايد:
چيست نشانيِ آنْكْ، هست جهاني دگر
نو شدن حال‌ها، رفتن اين كهنه‌هاست
روز نو و شام نو، باغ نو و دام نو
هر نفس انديشه نو، نو خوشي و نوعناست
نو ز كجا مي‌رسد، كهنه كجا مي‌رود
گر نه وراي نظر، عالم بي‌منتهاست
عالَمْ چون آب جوست، بسته نمايد وليك
مي‌رود و مي‌رسد نو نو اين از كجاست[4]
همچنين:
در اين جهان كهن، جان نو چرا رويد
چو هر دمي مددي زان جهان نمي‌آيد
به دست خويش تو در چشم مي‌فشاني خاك
نه آنكه صورت نونو عيان نمي‌آيد
به هر دمي ز درونت ستاره‌اي تابد
كه هين مگو كه اثري ز آسمان نمي‌آيد[5]
اين هم نمونه‌هايي ديگر از اهتمام مولانا به نوخواهي و نوگرايي:
سالي دو عيد كردن، كار عوام باشد
ما عارفان جان را هر دم دو عيد بايد
جان گفت من مريدم، زاينده جديدم
زايندگان نو را رزق جديد بايد
ما را از آن مَفازه[6] عيشي است تازه تازه
آن را كه تازه نبوَد او را قديد[7] بايد[8]
***
ما شاخ گليم، ني گياهيم
ما شيوه ترّ و تازه خواهيم
اشكوفه باغ آسمانيم
نقل و مي مجلس الاهيم[9]
***
طبع‌جهان كهنه‌دان، عاشق او كهنه‌دوز
تازه و تر است عشق طالب او تازه‌تر[10]
***
خرم آن باغي كه بهر مريمان[11]
ميوه‌هاي نو زمستان مي‌رسد[12]
***
هر زمان نو صورتي و نو جمال
تا ز نو ديدن فرو ميرد ملال[13]
***
هديه شاعر چه باشد شعر نو
پيش محسن آرد و بنهد گرو[14]
پند من بشنو كه تن، بند قوي است
كهنه بيرون كن گرت ميل نُوي است[15]
***
هر نفس نو مي‌شود دنيا و ما
بي‌خبر از نو شدن اندر بقا[16]

مولوي و آموزه‌هاي روان‌شناسي

1. فرافكني

فرافكني، يعني آدمي به جاي اينكه ريشه اصلي عقب‌ماندگي‌ها و شكست‌هايش را در بي‌تدبيري، سهل‌انگاري و كام‌جويي خود بجويد، ديگران و جامعه را مقصر معرفي كند و بار خطاهايي را كه خود با اختيار كامل مرتكب شده است بر دوش آنان گذارد و بدين‌گونه تمام كوتاهي‌ها و اشتباه‌هاي خود را توجيه كند؛ در حالي كه مسئول اصلي سرنوشت هر كسي خود اوست نه ديگران. همان‌گونه كه مولانا در اين باره سروده است:
جرم خود را بر كسي ديگر منه
هوش و گوش خود بدين پاداش ده
جرم بر خود نِهْ كه تو خود كاشتي
با جزا و عدل حق كن آشتي
رنج را باشد سبب، بد كردني
بد ز فعل خود شناس، از بخت، ني
متهم كن نفس خود را اي فتا
متهم كم كن جزاي عدل را
چون بكاري جو، نرويد غير جو
قرض تو كردي، ز كه خواهي گرو
فعل تو كه زايد از جان و تنت
همچو فرزندت بگيرد دامنت
فعل را در غيب، صورت مي‌كنند
فعل دزدي را نه داري مي‌زنند؟
در دل شحنه چو حق الهام داد
كه چنين صورت بساز از بهر داد
تا تو عالم باشي و عادل قضا
نامناسب چون دهد داد و سزا[17]

2. سازگاري با محيط

برخي افراد چاره رهايي از غم و افسردگي را در فرار از محيط زندگي و رو آوردن به محيطي به ظاهر دلخواه خويش مي‌دانند، غافل از آنكه هر جا بروند آسمان همين رنگ است و مردمان همين مردمان. پس چاره ‌كار در چيست؟
مولوي به اين پرسش، چنين پاسخ داده است:
گر گريزي بَرْ اميد راحتي
ز آن طرف هم پيشت آيد آفتي
هيچ كنجي بي‌دد و بي‌دام نيست
جز به خلوت‌گاه حق، آرام نيست
و الله ار سوراخ موشي در روي
مبتلاي گربه چنگالي شوي
تو مكاني، اصل تو در لامكان
اين دكان بربند و بگشا آن دكان[18]

3. آرامش

آرامش، گمشده همه آدميان است و هر كس به گونه‌اي آن را مي‌جويد، اما روح انسان چگونه به اين گمشده مي‌رسد؟ از راه كامجويي‌هاي مادي يا سيراب كردن سراچه قلب با نام و ياد خدا؟ مولوي با بهره‌گيري از سخنان آفريدگار انسان، راه رسيدن به آرامش را، تنها در يادكردن پروردگار مي‌داند و بس:
توصيه: «در آدمي عشقي و دردي و خارخاري[19] و تقاضايي هست كه اگر صد هزار عالَم، مِلْكِ او شود، كه نياسايد[20] و آرام نيابد. اين خلق به تفصيل در هر پيشه‌اي و صنعتي و منصبي و تحصيل نجوم و طب و غير ذلك مي‌كنند و هيچ آرام نمي‌گيرند، زيرا آنچه مقصود است به دست نيامده است.
آخر، معشوق را دلارام مي‌گويند؛ يعني كه دل به وي آرام گيرد، پس به غير، چون آرام گيرد.
اين جمله خوشي‌ها و مقصودها چون نردباني است؛ و چون پايه‌هاي نردبان جاي اقامت و باش نيست، از بهر گذشتن است، خُنُك او را كه زودتر بيدار و واقف گردد تا راه دراز بر او كوته شود، و در اين پايه‌هاي نردبان، عمر خود را ضايع نكند».[21]

4. تصعيد يا والايش

همه انسان‌ها در زندگي، كم و بيش با ناكامي‌ها و ممنوعيت‌هايي روبه‌رو مي‌شوند. در اين هنگام، گروهي براي آرام ساختن خود به سرگرمي‌هاي زيان‌بار و نابود‌كننده رو مي‌آورند و برخي نيز به عقده‌هاي روحي دچار مي‌شوند. در اين ميان، تعداد اندكي به والايش غريزه‌هاي ناكام خويش مي‌پردازند و هر ناكامي را سكويي براي پرواز، و راهي به سوي انواع هنرها و كارهاي مثبت قرار مي‌دهند. در نتيجه همه ناكامي‌ها و ممنوعيت‌ها را به سود خويش تمام مي‌كنند. مولوي در ابياتي نغز و لطيف، اين‌گونه به موضوع تصعيد يا والايش اشاره مي‌كند:
آمده‌ام كه سر نهم، عشق تو را به سر برم
ور تو بگويي‌ام كه ني، ني ‌شكنم شكر برم
گر شكند دل مرا، جان بدهم به دل‌شكن
گر ز سرم كله برد، من ز ميان كمر برم[22]
***
چو بسازي‌ام چو عيدم، چو بسوزي‌ام چو عودم[23]
ز تو گريم ز تو خندم، ز تو غمگين ز تو شادم [24]
انسان اهل تصعيد و والايش، دشمني‌ها را به سود خويش پايان مي‌دهد، و خرابي‌ها را به آباداني تبديل مي‌كند:
بس عداوت‌ها كه آن ياري بُوَد
بس خرابي‌ها كه معماري بُوَد[25]
گر چه د‌ُر دانه به هاون كوفتند
نور چشم و دل شد و بيند بلند
گندمي را زير خاك انداختند
پس ز خاكش خوشه‌ها برساختند
بار ديگر كوفتندش ز ‌آسيا
قيمتش افزود و نان شد جان‌فزا
باز نان را زير دندان كوفتند
گشت عقل و جان و فهم هوشمند[26]
از نگاه مولانا گاهي بخت با برخي انسان‌ها يار مي‌شود و در حالي كه آنها در پي اموري ناچيز و كم‌ارزشند، به چيزهايي بس گران‌مايه و ارزشمند دست مي‌يابند. اين خود نوعي ديگر از والايش روحي است كه به خواست پروردگار صورت مي‌گيرد. مولانا به اين موضوع، اين‌گونه اشاره كرده است:
تا بدينجا بهر دينار آمدم
چون رسيدم، مست ديدار آمدم
بهر نان، شخصي سوي نانوا دويد
داد جان، چون حُسن نانبا را بديد
بهر فُرجه[27]، شد يكي تا گُلْسِتان
فُرجه او شد جمال باغِبان
همچو اعرابي كه آب از چَه كشيد
آب حيوان از رخ يوسف چشيد
رفت موسي كآتش آرد او به دست
آتشي ديد او كه از آتش ب‍ِرَست
جست عيسي تا رهد از دشمنان
بردش آن جستن به چارم آسمان[28]
نمونه‌هاي ديگر از والايش روحي را در اين ابيات مثنوي مي‌بينيم:
اين دهان بستي، دهاني باز شد
كاو خورنده لقمه‌هاي راز شد
گر ز شير ديو؛ تن را وابُري
در فطام[29] او بسي نعمت خوري[30]

5. روان‌شناسي عيب‌جويان

از ديدگاه مولوي، عيب‌جويي، نشانه عيب‌مند بودن انسان‌هاي عيب‌جوست و آنها معمولاً به همان عيب‌هايي كه در ديگران مي‌جويند، گرفتارند. مولانا در اين باره در فيه ما فيه مي‌نويسد:
نكته: «اگر در برادر خود عيب مي‌بيني، آن عيب توست، كه درو مي‌بيني. آن عيب را از خود جدا كن؛‌زيرا آنچه ازو مي‌رنجي از خود مي‌رنجي. پيلي را آوردند بر سر چشمه‌اي كه آب خورد. خود را در آب مي‌ديد و مي‌رميد، او مي‌پنداشت كه از ديگري مي‌رمد، نمي‌دانست كه از خود مي‌رمد. همه اخلاق بد، از ظلم و كين و حسد و حرص و بي‌رحمي و كبر چون در توست، نمي‌رنجي؛ چون آن را در ديگري مي‌بيني مي‌رمي و مي‌رنجي».[31]
حكايت: «پادشاهي، دل‌تنگ بر لب جوي نشسته بود. اُمرا ازو هراسان و ترسان و به هيچ‌گونه روي او گشاده نمي‌شد. مسخره‌اي[32] داشت عظيم مقرب. امرا او را پذيرفتند كه اگر تو شاه را بخنداني تو را چنين دهيم. مسخره، قصد پادشاه كرد و هر چند جهد مي‌كرد پادشاه به روي او نظر نمي‌كرد كه او شكلي كند و پادشاه را بخنداند، در جوي نظر مي‌كرد و سر برنمي‌داشت. مسخره گفت پادشاه را كه: در آب جوي چه مي‌بيني؟ گفت: آدمي نابكار و بي‌حميّت. مسخره جواب داد كه: اي شاه عالم، بنده نيز كور نيست، اكنون هم چنين است اگر تو درو چيزي مي‌بيني و مي‌رنجي آخر او نيز كور نيست، همان بيند كه تو مي‌بيني».[33]
مولوي در اين باره در مثنوي چنين سروده است:
اي بسا ظلمي كه بيني از كسان
خوي تو باشد در ايشان اي فلان
اندر ايشان تافته هستيّ تو
از نفاق و ظلم و بد مستيّ تو
آن تويي وان زخم بر خود مي‌زني
بر خود آن دم تار لعنت مي‌تني
در خود آن بد را نمي‌بيني عيان
ور نه دشمن بوديي خود را به جان
چون به قعر خوي خود اندر رسي
پس بداني كز بود آن ناكسي
اي بديده عكس بد بر روي عم[34]
بد نه عم است آن تويي از خود مَرَم
پيش چشمت داشتي شيشه كبود
زآن سبب عالم كبودت مي‌نُمود[35]

6 . راه لذت از درون دان، نَز برون

از نگاه مولانا اصل لذت‌ها و خوشي‌ها از راه دل حاصل مي‌شود و لذت‌ها و خوشي‌هاي ظاهري نيز در صورتي به كام آدمي گواراست كه دل درست پرورش يابد كه در اين صورت سرچشمه لذت و شادي حقيقي مي‌شود:
راه لذت از درون دان نز برون
ابلهي دان جُستن ِ قصر و حصون[36]
آن يكي در كنج مسجد مست و شاد
وان دگر در باغ، ترش و بي‌مراد[37]
لطف شير و انگبين عكس دل است
***
هر خوشي را آن خوش از دل حاصل است
***
پس بود دل جوهر و عالم عرض
سايه دل چون بود دل را غرض[38]
***
عارفي در باغ از بهر گشاد
عارفانه روي بر زانو نهاد
پس فرو رفت او به خود اندر نُغول[39]
شد ملول از صورت خوابش فضول
كه: «چه خُسبي؟ آخر اندر رز نگر
اين درختان بين و آثار و خُضَر»[40]
گفت: آثارش دل است اي بوالهوس
آن برون، آثار آثار است و بس
باغ‌ها و سبزه‌ها در عين جان
بر برون، عكسش چو در آب روان
باغ‌ها و ميوه‌ها اندر دل است
عكس لطف آن بر اين آب و گل است[41]
حكايت: «عارفي را گفتند: سر برآر و آثار رحمت خداي را بنگر! گفت: آن آثار آثار است. گل‌ها و لاله‌ها در اندرون است».[42]

ارتباط با دانشگاه | درباره شبستر | ورود اعضا | درباره دانشگاه | بحث و گفتگو

........................................Copyright 2008-2010 © 260DesigneGroup